زهرازهرا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

زهرا عشق مامان و بابا

152-زهرا = عشق

امشب مهمون داریم و قراره عموها و عمه جونی های زهرا نازنازی بیان خونه ی ما . از صبح زهراجونم خیلی کمکم کرده دست دختر گلم درد نکنه . دخملی عاشق عمه هاش هست و وقتی مثل امروز قرار باشه بیان خونه مون زهرا شروع میکنه به لحظه شماری و همش در مورد اینکه پس کی میان سوال میپرسه (همین لحظه که دارم مینویسم زهرا پرسید مهمونا پس کی میان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) چند روز پیش که خونه ی مامان جون(مامان من) بودیم و اقوام برای دید و بازدید عید می اومدند چندتا عکس خوشگل از دختر نازم و خانواده گرفتم که دوست دارم بذارم اینجا . زهرا در کنار سفره هفت سین خونه ی مامان جونی زهرا و دخترخاله ی نازش آنیسا ...
31 فروردين 1392

151-زهرا و نوروز

امیدوارم روزها و لحظه هاتون پر از خوشی و صمیمیت باشه و ایام شروع سال جدید به همه خوش بگذره . زهرای گل ما این روزها مشغول مهمونی رفتن و گشت و گذاره و حسابی خوش میگذرونه و ما هم با دیدن شادی دخملی شادتر میشیم . توی این پست میخوام با عکس  حال و هوای نوروز و زهرا رو بیان کنم. ...
31 فروردين 1392

148-تخم مرغ رنگی

روز قبل از عید خونه مامان جونی بودیم و صحبت از تخم مرغ رنگی و نحوه رنگ کردنش بود که زهرا هوس رنگ کردن تخم مرغ کرد و مامان جون مهربونش امکاناتش رو براش فراهم کرد و دخملی شروع کرد به رنگ کردن (البته رنگها خوراکی بودند) . زهرا جونم خیلی کیف کرد و خوشش اومده بود . و این هم شاهکار هنری دختر گلم   ...
31 فروردين 1392

147-نوروز مبارک

یه سلام بهاری به دوستای گلم . عید نوروز رو صمیمانه به همه تبریک میگم و امیدوارم سال 92 سال پر خیر و برکت برای همه باشه و هر روزش براتون پر از شادی و سلامتی باشه . چه خبر از حال و هوای نوروز ؟؟؟؟ خوش میگذره ؟؟؟؟ زهرا نازنازی که از چند روز قبل از روز عید منتظر اومدن بهار بود و به مامانی در امور خونه تکونی و چیدن سفره هفت سین کمک کرد و این روزها هم مشغول دید و بازدید و گردش و تفریح هست و از اینکه بابایی مغازه نمیره و کنار ما هست لذت میبره . این هم یه عکس از سفره هفت سین ما ...
31 فروردين 1392

149-روز عید

چند ساعت قبل از تحویل سال نو دختر نازم آماده شده بود و بازی میکرد و به آهنگهای درخواستی خودش میرقصید . بابایی اومد و برام گل گرفته بود دست بابایی مهربون درد نکنه . خانواده سه نفره ی ما دور هم بود و پای سفره هفت سین دست در دست هم سال تحویل شد و واسه همدیگه و زندگیمون آرزوهای خوب کردیم . بعد بابایی زحمت کشید و عیدی های ما رو داد . ...
31 فروردين 1392

143-چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری خونه ی مامان جونی (مامان خودم) بودیم و حسابی دور هم خوش گذشت . شب رفتیم حیاط و بابایی و دایی جون چندتا فشفشه و آبشار روشن کردند  و نگاه میکردیم . زهرا جونم خیلی خوشش اومده بود هیجان زده بود چون از صبح منتظر بود .  عصر با هم کتاب رنگ آمیزی رنگ کردیم تا سرگرم بشه آخه عاشق این کتابهاست و کلکسیونی از کتابهای رنگ آمیزی جمع کرده و خوب هم رنگ میکنه و هر کتاب رو فوقش دو روزه تموم میکنه . ...
31 فروردين 1392