زهرازهرا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

زهرا عشق مامان و بابا

144-زهرانازنازی و ملیسا جون

روز چهارشنبه ملیسا کوچولو که دوست خوب زهرانازنازی هست با مامان مهربونش اومده بودند خونه ی مامان جونی و ما هم رفتیم و این دوتا فرشته کوچولو با دیدن هم حسابی خوشحال و ذوق زده شدند . ملیسا کوچولو دختر خیلی خوب و با ادبی هست و من خیلی دوسش دارم . تا عصر با هم بودند و بازی کردند و موقع خداحافظی حالشون گرفته بود . ...
31 فروردين 1392

145-انتظار بهار

سلامی به طراوت باران و بهاران به دوستای همیشه سبزم . چه لحظه های زیبایی هستند لحظه های انتظار بهار . چیزی کمتر از ١٤ساعت تا آمدن بهار پر شکوفه باقی مونده . سال 91 هم با همه ی خاطرات به پایان رسید و خدا رو هزاران بار شکر میکنیم بخاطر نعمتهای بیشمار و الطاف پر مهرش . سال 92 هم با توکل به خدا و تلاش خودمون سعی خواهیم کرد که یکی از بهترین سالهای عمرمون باشه و شاهد شادی و موفقیت خودمون و عزیزانمون باشیم .  آمین  . امسال چهارمین بهاری است که زهرا جونم کنار ما هست و بهارمون رو با طراوت تر میکنه امیدوارم زهرا نازنازی و همینطور فرزندان همه ی عزیزان زیر سایه ی لطف و رحمت ایزدی و همچنین کنار پدر و مادر ...
31 فروردين 1392

141-پرستار کوچک من

چند روز هست که سرما خوردم و حالم خوب نیست . امروز من و زهرا نازنازی خونه بودیم و دوتایی تنها بودیم. الهی فدای دختر نازم بشم که درکش نسبت به سنش خیلی بالاست و من مات رفتار و احساس زیباش هستم . امروز دخترکم پرستار کوچک من بود و همش نازم میکرد و میگفت : مامانی آخه تو چرا سرماخوردی ؟ الان سرت درد میکنه ؟ کی خوب میشی ؟ بذار زنگ بزنم بابایی بیاد تو رو ببره دکتر . بعد هم دلداریم میداد که اگه آقای دکتر آمپول تجویز کرد گریه نکنی هااااااااااا همه میخندند بهت آمپول که درد نداره .  بعد از ظهر استراحت میکردم که دیدم عسلکم رفت پتوش رو آورد کشید روم و بعد صدای تلویزیون رو کامل بست و خودش هم آروم نشست . چشمامو که باز کردم لبخند...
31 فروردين 1392

142-طلا خانوم و قیچی مامانی

طی روند خانه تکانی زهرا خانومی همیشه همراه و کمک مامانی هست و البته گاهی این کمکها به نفع خودش تموم میشه .به این ترتیب که چشمش به چیزی میخوره و با دلبری و زبون بازی بالاخره مامانی رو تسلیم میکنه و شی مورد نظر رو برمیداره . امروز هم در مرحله ی مرتب کردن کشوها و کمدهای دخملی بودیم که خانومی یه قیچی دید که مربوط میشه به سالها پیش و دوران کودکی مامانی که یادگاری نگهش داشته بودم . اینجا بود که خانم کوچولو قیچی مامانی رو تصاحب کرد و شروع کرد به قیچی کردن مجله و همین الان هم شدیدا مشغول هست و حواسش فقط به قیچیه . ...
31 فروردين 1392

140-خواب

مدتی هست که زهرا جون از خوابیدن فراریه و از وقتی که هوا تاریک میشه همش تکرار میکنه که باید دیر بخوابیم و اصلا من خوابم نمیاد و از این حرفا . جالب اینجاست که از چشماش معلومه که خوابش میاد ولی اصرار داره نخوابیم و هر شب با التماس و خواهش و تمنا و ناز راضی میشه بخوابیم . چند شب پیش هم که این ماجرا طبق معمول شروع شد از بابایی خواستم بره بخوابه و تصمیم گرفتم تا بیدار بمونم و ببینم بالاخره کی خانم کوچولو خودش پیشنهاد خواب میده . ساعت از ١:٣٠ شب گذشته بود و دخملی هنوز مشغول بازی بود یه لحظه چرت زدم که متوجه شدم زهرا داره با یه نفر خیلی جدی در مورد خرید ماشین و رنگش صحبت میکنه چشمامو باز کردم و دیدم با عروسکش ملیسا در حال گفتگو و تب...
31 فروردين 1392

137-خونه ی خاله

مهمونی رفتن خونه ی خاله یه لذت خاصی داره و صد در صد خوش میگذره چون ناز خواهرزاده خونه ی خاله زیاد خریدار داره حتی الان که بزرگ شدیم و خودمون کوچولو داریم و خاله شدیم بازم مهمونی رفتن به خونه ی خاله رو دوست داریم . دیروز رفته بودیم خونه ی خاله جون  زهرا نازنازی . خیلی خوش گذشت و دخملی تا شب کلی با دخترخاله هاش پریسا و آنیسا کوچولو بازی کرد . نمیدونم چرا دخملی هنوز به جغجغه علاقه ی خاصی داره علاوه بر اینکه فعلا جغجغه های دوران طفولیت خودش جزو اسباب بازی هاش به حساب میاد  جغجغه های آنیسا کوچولو رو هم بسیار دوست میداره و به آنیسا مهلت نمیده برشون داره و این کارش هر وقت میریم خونه ی خاله منو واقعا عصبانی میکنه ...
31 فروردين 1392