141-پرستار کوچک من
چند روز هست که سرما خوردم و حالم خوب نیست
. امروز من و زهرا نازنازی خونه بودیم و دوتایی تنها بودیم. الهی فدای دختر نازم بشم که درکش نسبت به سنش خیلی بالاست و من مات رفتار و احساس زیباش هستم .
امروز دخترکم پرستار کوچک من بود و همش نازم میکرد
و میگفت : مامانی آخه تو چرا سرماخوردی ؟ الان سرت درد میکنه ؟ کی خوب میشی ؟ بذار زنگ بزنم
بابایی بیاد تو رو ببره دکتر
. بعد هم دلداریم میداد که اگه آقای دکتر آمپول تجویز کرد گریه نکنی هااااااااااا همه میخندند بهت آمپول که درد نداره .
بعد از ظهر استراحت میکردم که دیدم عسلکم رفت پتوش رو آورد کشید روم و بعد صدای تلویزیون رو کامل بست و خودش هم آروم نشست
. چشمامو که باز کردم لبخند زد و گفت : مامانی خوب خوابیدی ؟ سردت که نشد ؟





زهرای عزیزم الهی دورت بگردم و فدای دل مهربون و پاکت بشم
. وجود تو طراوت و زیبایی زندگی ماست و نگاهت برام زیباترین و دلچسبترین منظره ی دنیاست
.

ای بهترینم آرزو دارم روزهایی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشد که آرزو داری . 


141-پرستار کوچک من
