168-روز مادر
دیروز صبح زود زهرا جونم بیدار شد رفت نشست پیش بابایی و بهش گفت : بابایی امروز یه چیزی باید واسه مامانی بخری !!!!
بابایی هم ازش پرسید : چرا دخترم ؟؟؟؟مگه امروز چه روزیه؟؟؟؟ دخملی هم گفت : نمیدونم بابایی !! امروز یه چیزیه ولی اسمش یادم نیست
!!!! فدای دختر گلم
که همیشه به فکر مامانی هست و هواشو داره . بعد رفتیم خونه ی مامان جون ( مامان خودم ) و روز مادر رو به مامانی گل و مهربونم تبریک گفتیم
.
شب همسری مهربون و دختر نازم یه دسته گل خوشگل با هدیه به من تقدیم کردند . دستشون درد نکنه من که ازشون انتظاری نداشتم و سلامتی و شادی شون برام بهترین هدیه ست
.




مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


168-روز مادر 
