زهرازهرا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

زهرا عشق مامان و بابا

133-این روزها

یه سلام گرم و صمیمی به همه ی دوستای عزیزم . خبر اول : مامانجون و باباجون بسلامتی از سفر برگشتند و زهرا جونم بابت این موضوع شاد و خوشحال بود و موقع برگشتن از فرودگاه رفته بود نشسته بود ماشین باباجونی تا یه وقت دوباره نرن جایی . خبر دوم : سه شنبه زهرا نازنازی رو برده بودیم دکتر آخه خیلی بی اشتها شده و چیزی نمیخورد و  فعلا داروهایی که دکتر تجویز کرده رو بهش میدیم و احساس میکنم کمی بهتر شده . خبر سوم : همون روز بردیمش دندونپزشکی واسه پر کردن دندونش . دخملی زیاد توی دندونپزشکی اذیت نمیکنه ولی اون روز چون خسته شده بود کلی گریه کرد و بی تابی میکرد تا کار دندونش تموم شد و بعد از اینهمه گری...
31 فروردين 1392

135-فروشگاه زهرا نازنازی

زهرا نازنازی عاشق چیدن وسایل و اسباب بازیهاش روی میز یا حتی روی پارچه  یا ملحفه هست و این کار براش حکم بازی داره  . از اونجایی که زهرا دختر مرتبی هست  این کار رو بیشتر توی اتاقش انجام میده و خونه رو بهم نمیریزه . چند وقت پیش دخملی لاستیک ورزشی منو پهن کرده بود و وسایل آشپزخونش رو چیده بود روش  میگفت اینجا فروشگاهه لطفا دست نزنید بعد ازم میخواست قیمتشون رو بپرسم تا بهم بفروشه . جالب اینجاست که از کیفیت اجناس تعریف میکرد و میگفت اگه بخوایین رنگ دیگه هم دارند و میرم از انبار بالا میارم . ...
31 فروردين 1392

134-به امید بهار

سلام . حال و احوال شما ؟ روزگار بر وفق مراد هست ؟ چه میکنید با شور و هیجان آخرین ماه زمستون؟ بهار زیبا و خوشرنگ داره یواش یواش از راه میرسه تا به امید خدا از طبیعت لذت ببریم مخصوصا کوچولوها که بعد از چند ماه برن گشت و گذار و پارک و تفریح و بسلامتی از شر لباسهای زمستونی و پالتو و شال و کلاه  خلاص  بشن . زهرا کوچولو که هر وقت از جلوی پارک سر کوچه مون رد میشیم با حالت افسوس و مظلومانه میپرسه پس کی دوباره میریم اونجا بازی کنیم ؟ و من وبابایی هم وعده ی بهار و تابستون رو بهش میدیم . بهار شاخه شاخه زمستان را پشت سر میگذارد و پله پله به ملاقات ما می آید و کوچه کوچه روشنی می پراکند. بهار می آید و سکون و سکوت زم...
31 فروردين 1392

130-به امید یکشنبه

سلاااااااااااااااااام دوستای عزیزم .  حال و احوال که خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلمون واستون تنگیده بود . از روز یکشنبه خونه ی مامان جون (مامانی خودم) مستقر شدیم و الان از اونجا پست میذارم . آخه مامان جونی و باباجونی رفتند کربلا و ما اومدیم اینجا تا دایی جون اینا تنها نمونند . خیلی دلمون واسشون تنگ شده و روزها رو میشماریم   یکشنبه هفته ی آینده بشه تا برگردند . زهرانازنازی هم خیلی بهونه ی مامان جون و باباجون رو میگیره و هر روز حدود 281 بار میپرسه پس کی برگردند. انشالله همه ی مسافرها بسلامت به خونه هاشون برگردند . ...
31 فروردين 1392

131-پرتقال خونی

زهرا جونم عاشق پرتقال خونی هست و توی این فصلها میوه ی محبوب دخملی هست و از بین میوه ها پرتقال خونی رو انتخاب میکنه . چند روز پیش یه پرتقال خونی واسش بریدم تا بخوره که دیدیم  وااااااااااااااااااااااای چه خوشگله   .  دخملی هم تعجب کرده بود چون با داشتن سابقه ی بیشمار در خوردن پرتقال خونی همچین موردی ندیده بود . ...
31 فروردين 1392

127-آستارا

جای همه دوست جون های خودم خالی پنجشنبه و جمعه رفته بودیم آستارا . هوا دقیقا طوری بود که من خیلی دوست دارم  هوای ابری و گاهی نم نم بارون . خلاصه خیلی خوش گذشت و زهرا نازنازی هم حسابی لذت برد . طبیعت جاده حیران نه تنها در فصل بهار و تابستان بلکه در زمستان هم بی نظیره . واسه گل دخترم چندتا لباس خوشگل موشگل هم خریدیم که توی پست بعدی میذارم. زهرا جونم عاشق دریاست و هر وقت میریم تا زانو میره توی آب و کیف میکنه ولی خب اینبار چون هوا سرد بود به تماشا کردنش و پرتاب صدف به دریا رضایت داد . دخملی داره صدف جمع میکنه اونم حتما باید بزرگ و صاف و کاملا سفید باشه ...
31 فروردين 1392

128-دختر زرنگ و باهوش

زهرا جونم از بس عاشق کتاب و دفتر و مجله و ........ هست هر جا که بریم کیف و کتاب و لوازم تحریرشو با خودش میبره . توی سفرمون به آستارا هم همه ی این وسایلشو با خودش برده بود و توی ماشین تا برسیم  مثلا برای ما کتاب و شعر میخوند  . پنجشنبه شب توی هتل تا ساعت 1:30 شب با کارتهای آموزشی بازی میکرد و از ما میپرسید و وقتی درست جواب میدادیم تشویقمون هم میکرد .    همونطور که توی پست قبل قول داده بودم عکس چندتا از  لباسهایی رو که از آستارا برای دخملی خریده بودیم رو میذارم . دختر گلم مبارکت باشه . ...
31 فروردين 1392