زهرازهرا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

زهرا عشق مامان و بابا

100-شب یلدا

زهرا جونم دیروز و دیشب از بس شیطونی کرده بود و شب هم دیر وقت خوابیده بود امروز صبح ساعت ١١ بیدار شده بود و صبحانه شو خورد و بعد از کمی بازی دوباره گرفت خوابید و الان هم خوابه  وای که بچه ها توی خواب چقدر ناز  و معصوم هستند و درست شکل فرشته ها میشن از دیشب بگم براتون که شب خیلی خوبی بود و خونه باباجون زهرا (بابای مامانی ) بودیم . شب حدود ساعت ٢ برگشتیم خونه و زهرا از خستگی زود خوابش برد . مامان جون و بابا جون هم خیلی زحمت کشیده بودند تا به همه خوش بگذره . عکسها رو میذارم تا بجای نوشتن از روایت تصویری کمک بگیرم . بوقلمون برای غذای اصلی شب یلدا دسرهای شب یلدا ...
31 فروردين 1392

98-برف

یه سلام برفی ولی گرم به دوستهای گلم این روزها هوا خیلی سرد شده و دیروز و پریروز برف هم اومد . زهرا جون عاشق برف هست البته فقط عاشقانه تماشا میکنه و نمیخواد برف بازی کنه . دیروز وقتی از پنجره خونه مامان جون داشت باغچه رو نگاه میکرد که پوشیده از برف بود یهو گفت مامانی یادش بخیر . پرسیدم عزیزم یاد چی بخیر  ؟ با حسرت و آه جواب داد  یاد گلها  الهی فدای دل لطیفت بشم که اینقدر با احساسی .   ...
31 فروردين 1392

99-سلام به زمستان

دیگه کم کم پاییز هزار رنگ بار و بندیلشو جمع کرده و داره میره و بجاش زمستون با تشریفات خاص شب یلدا از راه میرسه . من از بچگی عاشق فصلهای پاییز و زمستون بوده و هستم و زهرا کوچولو هم مثل خودم این فصلها رو دوست داره . به هر حال همه ی فصلها و روزها لذت خودشونو دارن و تنوع باعث این لذت میشه . راستی فردا که آخر پاییز هست یه کار دیگه هم داریم ...........باید جوجه های آخر پاییز رو هم بشمریم .... صبح که موضوع شمردن جوجه ها رو واسه بابایی مطرح کردم گفت یه جوجه که بیشتر نداریم و زهرا رو ناز و بوس کرد زهرا هم از همه چیز بی خبر  سر صبحی گیر داده بود که جوجه ها رو کجا قراره بشمریم که به هر نحوی بود بحث رو از مسیر جوجه منحرف کردم . فردا...
31 فروردين 1392

96-ملیسا

ملیسا یکی از دوستهای خوب زهراجون هست که ٩ ماه از زهرا کوچیکتره و دختر خوب و مودبی هست . ملیسا و زهرا فقط  گاهی همدیگه رو می بینند ولی خیلی همدیگه رو دوست دارند . یکشنبه خونه ی مامان جون بودیم که ملیسا با مامان و مامان جونش هم اومدند اونجا . روز خیلی خوبی برای زهرا و ملیسا بود و تا عصر با هم بازی کردند و از خستگی بیهوش میشدند . وقتی موقع بازی یواشکی به گفتگوهاشون گوش میکردم خیلی حرفهای جالب و قلمبه ای به هم میزدند مخصوصا موقع خاله بازی انگار دوتا خانم با هم صحبت میکردند . خدا هر دوتاشون رو حفظ کنه . آخر سر هم اسباب بازی هاشون رو از هم سوا کردند و به خوبی و خوشی از هم  خداحافظی کردند . ...
31 فروردين 1392

95-سینا

پنجشنبه هفته ی قبل که خونه مامان جون بودیم خاله جون های  من ( خاله مامانی ) با دخترخاله ها هم اومدند اونجا و یه مهمون کوچولو و ناز هم با خودشون آورده بودند که یک پرنده زیبا بود که  اسمش رو گذاشتن   . چند وقتی بود که این پرنده رو که از خانواده ی طوطی ها هست رو  خریده بودند و ما هم اصرار کردیم تا بیارند  خونه مامان جون  . هر وقت خاله جونم سینا رو صدا میکرد میرفت می نشست روی دوشش و با گوشواره و گردنبندش بازی میکرد چون عاشق طلاست   تخمه شکستنش هم خیلی جالب بود .  زهرا کوچولو اصلا به سینا دست نمیزد و مثل اینکه ازش میترسید ولی به روی خودش نمی آورد و نمی خواست جلوی پریسا کم بیاره . خلاصه تا...
31 فروردين 1392

91-عسلکم

هفته گذشته  برای زهرا جونم پلیور و شال و کلا خریده بودیم  حالا هر وقت میرم خونه باباجونی به همه میگه باید به من بگید شال و کلاهت مبارکت باشه اونا هم برای چندمین بار ازش تعریف می کنند و مبارک باشه میگن . دیروز دوباره به من میگه شال کلاه منو بذار به  عمو ( همسری خاله جون ) نشون بدم آخه هنوز مبارک باشه نگفته . فدای اون دل کوچیک و ساده ت بشم عسلکم . ...
31 فروردين 1392

92-عکسهای تولد پریسا

همونطور که نوشته بودم ٢ هفته قبل تولد پریسا جون ( دختر خاله زهرا ) بود که خونه بابا جون یه جشن خانوادگی کوچیک گرفتیم . زهرا کوچولو هم از صبح منتظر بود برای تولد و فکر میکرد قراره مهمون بیاد و بزن و بکوب بشه . خلاصه شب تولد ١١ نفره رو برگزار کردیم و آنیسا برای اولین بار توی تولد خواهرش شرکت کرد و خیلی خوش گذشت . امیدوارم پریسا جونم همیشه با لطف خدا و زیر سایه پدر و مادرش و کنار خواهر کوچولوش آنیسا  سالم و موفق و خوشبخت باشه . زهرا نازنازی برای دخترخاله جونش کتاب علمی خریده بود . یه بوس برای دخترخاله جون بابایی خوب و مهربون خودم و نوه ها زهرا نازنازی و پریسا جون آنیسای خوشگلم و ت...
31 فروردين 1392