زهرازهرا، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

زهرا عشق مامان و بابا

181-گردش روز جمعه

ســــــــــــــــــــــــلام به همگی خـــــــــــــــــــــــــوش میگذره ؟؟؟؟؟؟ ما هم خوبــــــــــــیم زهـــــــــــــــــــــــرا کوچولو هم مثل همه ی بچه ها مشغول بازی و شیطنت و شیرین زبونی هست ، الهی همه ی بچه ها همیشه خندون و سلامت باشند . دیروز رفته بودیم پیک نیک ، که حسابی به خوشگلکم خوش گذشت و شب از خستگی زودی خوابش برد و صبح تا 11 تو خواب ناز بود . صبح  به محض بیدار شدن  ازم پرسید : چند روز مونده جمعه بشه بریم گردش آخه من حوصله م تو خونه سر میره . با تعجب بهش میگم : تازه الان بیدار شدی چرا حوصله ت به این زودی سر رفت ؟!؟!؟!  . فکر کرد ناراحت...
26 شهريور 1392

194-مراحل خوابِ زهـــــــرایِ کوچک ما

مراحلِ خوابیدنِ زهرایِ کوچکِ ما : ١ _ از وقتی هوا تاریک میشه * زهرا : مامانی میشه امشب دیر بخوابیم ، باشه ؟؟؟ من : هنوز سرِ شبه ، خیلی مونده تا بخوابیم.              ٢_ ساعت ١٢ شب * من : دخترم پاشو دندوناتو مسواک بزنیم . ( نشانه ی رسیدنِ زمان خواب ) زهرا ( با ناراحتی و التماس ) : مامانی تو رو خدا هنوز نخوابیم ، الان زوده من خوابم نمیاد . یه ذره دیگه میخوابم . ٣ _ ساعت ١ شب * ( تلویزیون و لوسترها کلا خاموش شده ) من : زهرا پاشو برو توی تختخواب زهرا : الان همه بیدارند ، اون وقت ...
26 شهريور 1392

191-صندلیِ قهــــــــــــــــــــر

قصه از اونجا شروع شد که حدود یه ماه پیش ، یه صندلی کوچیک نارنجی که هم خودم خوشم میومد و هم زهرا جون برای اتاق دخملی خریدیم . اوایل خیلی روش می نشست و توی بازیهاش ازش استفاده های چند منظوره میکرد ولی دیگه کم کم از چشمش افتاد و بهش دست هم نمیزد . دیروز که زهرا توی اتاقش بازی میکرد ، رفتم پیشش و نشستم روی همون صندلی و با هم صحبت میکردیم که ازش پرسیدم : دخترم چرا روی این صندلی نمیشینی ؟؟؟ اگه دوسش نداری از اتاقت برش دارم؟؟؟  که زهرا یه نگاه عمیق به چشمام کرد و خیلی جدی گفت : نه مامان بذار بمونه ، اون صندلیِ قهره ......... من هر وقت با شما قهر کنم میام و میشینم روی اون ..... فقط هر وقت که قهر کنم......... خیلی جالب بود...
26 شهريور 1392

200-مشکلِ خواب

زهرایِ خوبم ، الان که این مطلب رو مینویسم ساعت از یک شب گذشته . امروز خونه ی مامان جونی بودیم و بعد از شام حدود ساعت 12 برگشتیم خونه . موقع خواب که شد شما طبق معمول شروع کردی به بهانه گیری و گریه که من نمی خوابم . با هزار زحمت و توضیح شما رو بردم توی تختخوابت و مراحل مشهور خواب شما رو که چند پست قبل توضیح دادم رو طی کردیم و رفتم که بخوابم . چند دقیقه بعد احساس کردم صدایی از اتاقت میاد ، اومدم در کمال تعجب دیدم چراغ اتاقت رو روشن کردی و گریه کنان در حال ورق زدن کتابهات هستی . الان نشستی پیشم و اصلا راضی به خواب نمیشی در حالی که از چشمات خواب آلودگیت کاملا معلومه . دیگه از این برنامه و عادت بدت کلافه شدم و هر روشی رو امتحان کر...
26 شهريور 1392

210-آماده شدن برای مهدکودک

دیروز رفتیم و لوازم مهد کودک زهرای خوشگلم رو تحویل گرفتیم . اولش دخترکم با دیدن کلی کتاب  جا خورد و اندکی به فکر فرو رفت ولی بعدا و با توضیحات من آروم شد و با شوق و ذوق منتظر رفتن به مهد کودک شد ، تازه جمله ی my name is zahra  رو یاد گرفته و دیشب در جواب سلام باباجونی ، موقع دست دادن گفت my name is zahra  . صبح که کتابهاش رو جلد میکردم بیشتر ذوق کرده بود و حدود 198 بار پرسید که چند روز مونده تا برم مهدکودک . البته محیط مهد و برخورد مربی ها و کادر مهد هم بی تاثیر در این علاقه نبوده و چند باری که برای کارهای ثبت نام با هم رفتیم اونجا زهرای گلم دلش میخواست همونجا بمـــــــــــونه .......... ...
26 شهريور 1392