79-عسل مامان
جاتون خالی دیروز رفته بودیم تولدپسر عمه ی زهرا کوچولو
خیلی خیلی خوش گذشت البته پسر عمه نی نی نیست و 18 سال داره
. تا ساعت 2.30 شب اونجا بودیم و ماشالله دخملی از اول تا اخر مشغول رقص بود
و بقیه رو هم تشویق میکرد
و بعد موقع برگشتن به خونه توی ماشین برگشته میگه مامانی خجالت کشیدم
برقصم تعجب کردم که اگه خجالت نمی کشیدی چیکار میکردی . از خستگی تا ساعت 12 ظهر خوابیده بود
. توی تولد که باصدای اهنگ و رقص و خنده پسر عمه ها و بقیه جوگیر شده بود
به همه وعده میداد که قراره برای من هم تولد بگیریم فدای ذوق کردن هات برم عسلکم . دفعه قبل که تولد اون یکی پسر عمه توی پارکینگ خونه شون بود و خیلی مهمون داشتند چون سر و صدا و آهنگ
زیاد بود و دیر وقت شده بود همسایه ها زنگ زذه بودند 110 و پلیس اومد
و وقتی دید خبری نیست و یه مهمونی ساده ست
رفت دیشب هم که سر و صدا زیاد بود
زهرا هی میگفت الان پلیس میاد دعوا میکنه .

![]()

![]()

![]()



![]()



79-عسل مامان
