68-عروسی
دیروز خیلی روز خوبی بود
رفته بودیم مراسم عقدکنون دخترخاله م 
زهرا جونم هم شیک و پیک کرده بود
و عروس و داماد رو تماشا میکرد
و گاهی میرفت وسط و میرقصید
و برمی گشت .وسطهای مجلس که انگار خیلی از لباس عروس خوشش اومده بود برگشت به من گفت مامانی من باید فردا عروس بشم
منم گفتم دخملی احتمالا یه ذره زوده
و قرار شد امشب بابایی کیک بگیره و زهرا جون هم لباس عروسش رو بپوشه و یه جشن سه نفری بگیریم تا دخترکم مثلا عروس بشه که کنسل شد چون برای شام یکی از دوستان دعوتمون کرده . بعد از مراسم اومدیم خونه لباس عوض کردیم و شب رفتیم رستوران برای شام
نامزدی و بعد از شام زدیم بیرون و حدودا 9 - 10 تا ماشین همراه ماشین عروس
توی شهر دوری زدیم
و یه دل سیر بوق زدیم
ناگفته نمونه تقریبا همه گلهای ماشین عروس رو کندیم![]()
و .... و اخر شب خسته و کوفته برگشتیم خونه. امیدوارم همه ی جوونها خوشبخت باشند
.
چند تا عکس از زهرا در عقدکنان
:








68-عروسی
